« یا رفیقَ مَن لا رفیقَ لَه »
دلم برای سال ها پیش تنگ شده است...
برای روزهایی که بی تجربه تر بودم ولی سرخوش تر...
برای روزهایی که روی تابِ آهنی حیاط دبیرستان با سرعت تاب می خوردم، چشمانم را می بستم و آواز می خواندم...
حتی آسمان آبی و ابرهای زیبای آن زمان را خوب به خاطر دارم...
خوب یادم هست، آن زمان هم می دانستم که روزی خواهد آمد تا چُنین طاقت فرسا، دلتنگ شوم!
از تمامی دوران زندگیم، بیشتر از همه دلتنگِ آن روزهایم...
دلتنگِ منِ آن زمان...
دلتنگِ برقِ چشم هایم...
دلتنگِ گونه های گل انداخته و برجسته ام...
دلتنگِ آینده ی هیجان انگیز و جذابی که در ذهن می پروراندم...
گاهی دلم برای منی که هیچ گاه نبوده ام هم تنگ می شود...!
و حال، این منم...
ایستاده در فراسوی آن روزها...
چه بودم و حال چیستم؟
کجاست روزگارِ سفر کرده ام؟
پ.ن:
دلم هوای خانه ی قدیمی ام را کرده بود، بازگشتم...
برچسب:
نویسنده: مانی کاشانی