که از باز کردن صندوقچه ی خاطراتش می ترسد،
مباد که کمر خمیده و عصای آبنوسش توان مقاومت نداشته باشند و بشکنند...
و امان از صدای شکستنی که کوس رسوایی دلی عاشق را بزند...
و همان شعار همیشگی:
ما پیر جوانیمان شدیم...

« Dr.Zizi »


برچسب: پیرزنی که جوان شد,
نویسنده: مانی کاشانی