پیش از این هرگاه چشم هایم را می بستم، تاریکیِ پشتِ پلک هایم بلند و عمیق بود، مثل یک سیاه چاله ی بی انتها...
اما گاهی هم می شود که هرچه چشم بر هم می گذارم، انگار صورتم مماس با یک سنگ قرار می گیرد یا دیواری به من نزدیک می شود و نهایتاً مجبور به باز کردن پلک هایم می شوم!
تعبیرم از این حالت، تنها مرگ است!
نمی دانم چرا دچار شدنش این قدر مرا به یادِ مرگ می اندازد؟
اما نهایتاً این طور می بینم که دیگر مثلِ قبل، از مرگ نمی ترسم...
استاد می گفت: شهید چمران مرگ را می دید اما آن را تحقیر می کرد!
قد و قواره ی دکتر چمران و امثالِ او نیستم اما در نظرم:
مرگ شاید کهکشانی زیبا باشد که در انتهای همان سیاه چاله ی ناپیدای ذهنم به انتظار نشسته است! و یا شاید مرگ، حجله ام باشد! حجله ای که تور و لباس سفیدش را حضرت عزرائیل می آورد!
به یاد حاج حسین یکتا که در شلمچه می خواند:
عمو زنجیر باف!
کفنِ منو بافتی؟!
راستی...
کفنِ تو کجاست؟
به یادش هستی؟
یا تنها منم که نزدیک به سپیده ی صبح، قرعه ی فال را به نامِ دیوانه ام زده اند؟!
#پروازم_آرزوست...
#دستموبگیرنذاراشتبابرم...
پ.ن: تهش کی موند جز خودت و خدا؟

برچسب:
نویسنده: مانی کاشانی