خرید بک لینک
اصلا حسین(ع) جنس غمش فرق میکند... این راه عشق پیچ و خمش فرق میکند... تنها نه اينکه جنس غمش جنس ماتمش... حتي سياهي علمش فرق مي کند...هوای محرم که می پیچد در قفس این دل وا مانده، مرغ دل بی قراری اش بیشتر می شود. بی محابا تر خودش را به در و دیوار می کوبد بلکه بال و پری بزند در آسمان عشق اربابش...میدانی؛پیش تر هم گفته بودم، همیشه می گویم:محرم یک بوی خاص دارد، حال و هوایی خاص...از آن هایی که دیوانه ترت می کند!کاش حداقل لایق نوکری ات باشم سلطان من...کاش اسمم را گوشه کنار سیاهه ی عظیم محبانت بنویسی...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی کاشانی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 12:18

شاهکار شما در زمانه چیست؟

" باالله که زنده بودن ما، شاهکار ماست! "

شاهکار بشریت...

** فخرالدین مزارعی **

پ.ن:

یه خدا بیامرزی قشنگ میخوند:

زندگی هنوز خوشگلیاشو داره...(؟!!!)

ولی برای همه؟!

آدما دارن چیکار میکنن؟

هرکسی یه جوری داره با شاهکارش دست و پنجه نرم میکنه...

عجب شاهکاری...

به قول سهراب:

کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش و بیخیال نشستن...

« Dr. Zizi »

برچسب: نویسنده: مانی کاشانی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 12:18

« یا رفیقَ مَن لا رفیقَ لَه » دلم برای سال ها پیش تنگ شده است... برای روزهایی که بی تجربه تر بودم ولی سرخوش تر...برای روزهایی که روی تابِ آهنی حیاط دبیرستان با سرعت تاب می خوردم، چشمانم را می بستم و آواز می خواندم...حتی آسمان آبی و ابرهای زیبای آن زمان را خوب به خاطر دارم...خوب یادم هست، آن زمان هم می دانستم که روزی خواهد آمد تا چُنین طاقت فرسا، دلتنگ شوم!از تمامی دوران زندگیم، بیشتر از همه دلتنگِ آن روزهایم...دلتنگِ منِ آن زمان...دلتنگِ برقِ چشم هایم...دلتنگِ گونه های گل انداخته و برجسته ام...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی کاشانی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 12:18

پیش از این هرگاه چشم هایم را می بستم، تاریکیِ پشتِ پلک هایم بلند و عمیق بود، مثل یک سیاه چاله ی بی انتها...اما گاهی هم می شود که هرچه چشم بر هم می گذارم، انگار صورتم مماس با یک سنگ قرار می گیرد یا دیواری به من نزدیک می شود و نهایتاً مجبور به باز کردن پلک هایم می شوم! تعبیرم از این حالت، تنها مرگ است!نمی دانم چرا دچار شدنش این قدر مرا به یادِ مرگ می اندازد؟اما نهایتاً این طور می بینم که دیگر مثلِ قبل، از مرگ نمی ترسم...استاد می گفت: شهید چمران مرگ را می دید اما آن را تحقیر می کرد!قد و قواره ی دکادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی کاشانی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 12:18

اصلاً داستان با اشک آغاز میشه...

این سلاحِ استراتژیک شیعه است!

خانه از پای بست ویران است...

این که ما اشک بریزیم و مضطر بشیم در نبودِ امام زمانمون؛ این شرطِ عهدِ الهی است...

« اللّهمَ اغفِر لِی الذُّنوبی تَحبِسُ الدُّعاء » :

یعنی یک چیزی توی این دل، خرابه که نمیذاره...

یعنی خدایا گناهانی که نمیذاره آقا بیاد رو ببخش...

برچسب: نویسنده: مانی کاشانی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 12:18

نسبت ما به خداوند همانند نسبت کودکی است به مادرش،با این تفاوت که او هزاران برابر بیشتر از یک مادر، عاشقانه می خواهدت... عشقی به اندازه ی متلاشی شدن استوارترین کوه ها !آن قدر که اگر اندازه اش را می دانستیم، جان می دادیم برای رسیدن به محبوب !شباهت دست های برانگیخته شده هنگام دعا، تمثال همان کودک است با هر اندازه خطا که گردنش را تا نهایت بالا گرفته، چشمان اشک بارش را به مادرش دوخته و التماس کنان، دست به گوشه ی لباسش آویخته تا او را در آغوش بگیرد؛هرچه دست هایت به هنگام دعا بالاتر رفت، خداوند نیازت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی کاشانی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 12:18

اصلا حسین(ع) جنس غمش فرق میکند...                                               این راه عشق پیچ و خمش فرق میکند...تنها نه اينکه جنس غمش جنس ماتمش...                                                   حتي سياهي علمش فرق مي کند...  هوای محرم که می پیچد در قفس این دل وا مانده، مرغ دل بی قراری اش بیشتر می شود. بی محابا تر خودش را به در و دیوار می کوبد بلکه بال و پری بزند در آسمان عشق اربابش...میدانی؛پیش تر هم گفته بودم، همیشه می گویم:محرم یک بوی خاص دارد، حال و هوایی خاص...از آن هایی که دیوانه ترت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی کاشانی تاريخ: جمعه 14 آذر 1404 ساعت: 20:22

نسبت ما به خداوند همانند نسبت کودکی است به مادرش،با این تفاوت که او هزاران برابر بیشتر از یک مادر، عاشقانه می خواهدت...عشقی به اندازه ی متلاشی شدن استوارترین کوه ها !آن قدر که اگر اندازه اش را می دانسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی کاشانی تاريخ: يکشنبه 4 آبان 1399 ساعت: 22:06

اصلاً داستان با اشک شروع میشه...این سلاحِ استراتژیک شیعه است!این که ما اشک بریزیم و مضطر بشیم در نبودِ امام زمانمون؛ این شرطِ عهدِ الهی است...« اللّهمَ اغفِر لِی الذُّنوبی تَحبِسُ الدُّعاء » :یعنی یک ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی کاشانی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 12:06

« یا رفیقَ مَن لا رفیقَ لَه » دلم برای سال ها پیش تنگ شده است...برای روزهایی که بی تجربه تر بودم ولی سرخوش تر...برای روزهایی که روی تابِ آهنی حیاط دبیرستان با سرعت تاب می خوردم، چشمانم را می بستم و آوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی کاشانی تاريخ: چهارشنبه 22 آبان 1398 ساعت: 22:26

پیش از این هرگاه چشم هایم را می بستم، تاریکیِ پشتِ پلک هایم بلند و عمیق بود، مثل یک سیاه چاله ی بی انتها...اما گاهی هم می شود که هرچه چشم بر هم می گذارم، انگار صورتم مماس با یک سنگ قرار می گیرد یا دیوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی کاشانی تاريخ: چهارشنبه 22 آبان 1398 ساعت: 22:26

هر زمان فالی گرفتم غم مخور آمد ولی،

این امیدِ واهیِ حافظ مرا دیوانه کرد...

#محمد_شیخی

پ.ن:

چون مور آن زمان که فِتَد در خُم شراب،

حال حیات هست و مجال حیات نیست...

#امیرحسین_الهیاری

برچسب: مخور؟, نویسنده: مانی کاشانی تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1396 ساعت: 2:02

گفتی که:شاهکار شما در زمانه چیست؟ " باالله که زنده بودن ما، شاهکار ماست! " ** فخرالدین مزارعی ** پ.ن: یه خدا بیامرزی قشنگ میخوند: زندگی هنوز خوشگلیاشو داره...(؟!!!) ولی برای همه؟! آدما دارن چیکار میکنن؟ هرکسی یه جوری داره با شاهکارش دست و پنجه نرم میکنه... عجب شاهکاری... به قول سهراب: کجاست جای رسیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی کاشانی تاريخ: دوشنبه 26 تير 1396 ساعت: 4:04

خسته بود؛ رو کرد به #سعدی:با مدعی بگوی که ما خود شکسته ایم محتاج نیست پنجه که با ما درافکنی... باز هم نور همیشگی درخشید. با آرامش لبخند زد: البته... تو همان نوری که از آغاز، راهت روشن است من همین تاریکی محضم، که محتاجم به نور... #محمد-سلطانی « Dr.Zizi » ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی کاشانی تاريخ: شنبه 24 تير 1396 ساعت: 9:07

هیچ مترسکی را شبیه گرگ نساختند؛

شبیه پلنگ یا خرس هم نساختند!

به گمانم ترسناک تر از آدمیزاد نیافتند...

« توماس هابز »

برچسب: نویسنده: مانی کاشانی تاريخ: شنبه 24 تير 1396 ساعت: 9:07

صفحه بندی